قورباغه و گاو نر
قورباغه کوچولو به قورباغه بزرگی که کنار برکه نشسته بود می
گفت : وای پدر ، من یک هیولای وحشتناک دیدم . او به بزرگی یک کوه بود و روی
سرش هم شاخ داشت . دم درازی داشت و پاهایش هم سم داشت .
قورباغه پیر
گفت : بچه جان ، اونی که تو دیدی فقط یک گاو نر بوده است . آن خیلی هم بزرگ
نیست و ممکن است یک کمی از من بزرگتر باشد . من می توانم خودم را به همان
اندازه بزرگ کنم ، تو می توانی خودت ببینی . سپس خودش را باد کرد و باد کرد
.
بعد از قورباغه کوچولو پرسید : از این هم بزرگتر بود ؟
قورباغه کوچولو که هیجان زده شده بود ، گفت : خیلی بزرگتر از این بود .
قورباغه پیر دوباره خودش را بیشتر باد کرد و پرسید : آن گاو نر هم این اندازه بود مگه نه ؟
و
باز قورباغه کوچولو جواب داد : بزرگتر پدر ، خیلی بزرگتر . دوباره قورباغه
پیر نفس عمیقی کشید و خودش را بیشتر باد کرد و بزرگتر و بزرگتر شد . سپس
به پسرش گفت : من مطمئن هستم که آن گاو نر از این اندازه بزرگتر نبود . اما
در یک لحظه قورباغه پیر که خودش را خیلی باد کرده بود ترکید .
بچه های عزیز یادتون باشد که اونهایی که خیلی خودخواه هستند و خودشان را بهتر از هر کسی می بینند باعث از بین رفتن خودشان می شوند .