عشق مادری

كنار خانه، يك درياچه ي زيبا بود. پسر نوجوان، گاهي اوقات كنار درياچه ميرفت و شنا ميكرد. مادر، عاشق فرزند نوجوانش بود. يك روز، كه مادر، در خانه مشغول كاري بود و پسرش مشغول شنا كردن در درياچه بود، ناگهان صداي فريادي بلند شد: كمك... كمك... مادر، وحشت زده شد. اين، صداي فرزندش بود. با عجله از خانه بيرون دويد. يك تمساح به فرزندش حمله كرده بود. مادر، با سرعتي عجيب، خودش را به كنار درياچه رساند. تمساح پاهاي پسرك را گرفته بود و سعي ميكرد او را با خود به داخل درياچه ببرد. مادر از راه رسيد و از روي اسكله، بازوهاي فرزنش را گرفت. مادر جيغ ميزد و سعي ميكرد فرزندش را بيرون بكشد. ناگهان كشاورزاني كه در آن حوالي بودند، صداي فرياد مادر را شنيدند. به سرعت به كمك آنها آمدند و با ضربات داس و بيل و چنگك، تمساح را كشتند. پسرك را فوراً به بيمارستان رساندند. روي پاهاي پسرك جاي دندا نهاي تمساح بود و روي بازوهايش جاي ناخن هاي مادر كه سعي كرده او را بيرون بكشد. يك خبرنگار،براي مصاحبه، پيش نوجوان رفت وا زا و خواست كه جاي زخم ها را به دوربين و بينند ه ها نشان بدهد. پسر نوجوان، با ناراحتي، شلوارش را با لازد و او جاي دندا نهاي تمساح را نشان داد. بعد با غرور و خوشحالي عجيبي آستين پيراهنش را بالا زد وبازوهايش را نشان داد و گفت : من عاشق، اين زخمها هستم. چون  كه ا ين زخمها خرا شهاي عشق مادرم هستند.

 

منبع : ماهنامه ی شاهد  نوجوان